آخرين حسرتم اين است كه نمیدانم پس از من چه پيش خواهد آمد. دور افتادن از اين دنيای پرتلاطم مثل ناتمام گذاشتن يك سريال پرحادثه است. گمان میكنم در گذشته كه تحولات دنيا كندتر بود، كنجكاوی آدمها هم درباره دنيای بعد از مرگشان كمتر بود. بايد اعتراف كنم كه يك آرزو برايم باقی مانده است: خيلی دلم میخواهد وقتی كه مُردم، هر ده سال يكبار از ميان مردهها بيرون بيايم، خودم را به يك كيوسك برسانم و با وجود تنفری كه از رسانههای جمعی دارم، چندتا روزنامه بخرم. اين آخرين آرزوی من است: روزنامهها را زير بغل میزنم، بعد كورمالكورمال به قبرستان برمیگردم و از فجايع جهان باخبر میشوم؛ سپس با خاطری آسوده در بستر امن گور خود دوباره به خواب میروم
(لوئیس بونوئل)
درخشش ابدی یک ذهن پاک(1)
اکتبر 16, 2009 با criticaltheoryهر آن چه سخت….(6)
آگوست 11, 2009 با criticaltheoryاگر مرا یک ناباور بدانید، یعنی اینکه مرا بهتر از خودم شناخته اید، زیرا ممکن است که من ناباور باشم، ولی ناباوری هستم که نوستالژی“باور” دارد. (پیر پائولو پازولینی)
هر آن چه سخت….(5)
جولای 22, 2009 با criticaltheoryبعد از “آشویتس” شعر معنا ندارد.(تئودور آدورنو)
فاجعه وصف ناشدنی است، نشانی از شکاف در وضع موجود، استثنای یک قاعده…
هر آن چه سخت….(4)
جولای 22, 2009 با criticaltheoryهنر آن چيزي است که به ما اجازه مي دهد که سر بر گردانيم و«سدوم» و «گومور» را ببينيم بي آنکه مرده باشيم.(ژان لوک گدار)
All that is solid melts into air
جولای 3, 2009 با criticaltheoryامید تنها برای این است که نا امید شود(پروژه پاساژها،والتر بنیامین)
شاید خوبیه نداشتن امید این است که انسان هیچگاه نا امید نمی شود و این چیزیست که این روزها بیشتر از امید به آن نیازمندیم: نا امید نشدن.
دربارهی دیالکتیک
آوریل 10, 2009 با criticaltheoryواژهي يوناني dialektik از لفظ dialegesthai بهمعناي “گفتوگو”ميآيد. در مكالمههاي افلاطون اين لفظ در توضيح روش خاص سقراط در پيشبرد بحث به كار ميرفت. سقراط از مخاطب خود ميخواست تا حكمي اثباتي در تعريف يا توضيح مفهومي (به طور معمول مفهومي كلي) ارائه كند، سپس با طرح پرسشهايي دربارهي برآيندهاي اين نظر اثباتي مخاطب را به ورطهي تناقضگويي ميكشاند، و با تاكيد بر تناقضها او را وادار ميكرد تا با تعريف يا توضيح خود سقراط كه به تدريج در همان پرسشهاي دقيق عنوان و مطرح ميشدند همراي شود. پيش از سقراط “زنون ايليايي” (Zenon of Elea) نيز در مباحث فلسفي روشي از يك نظر مشابه روش او را دنبال ميكرد. زنون ….
آنچه خواندید خلاصهای بود از مصاحبه خواندنی بابک احمدی با نشریه چشم انداز ایران در بارهی مفهوم دیالکتیک، برای مطالعهی متن کامل آن اینجا کلیک کنید.
حیات برهنه
مارس 27, 2009 با criticaltheoryهوموساکر(Homo Sacer) یا انسان مقدس(شاید هم نجس).این عنوان و منزلت در روم باستان به کسانی تعلق داشت که فاقد هر گونه منزلتی بودند، کسانی که محاکمه یا قربانی کردنشان به هیچ وجه جایز نبود، زیرا نه قانون بشری شامل حالشان می شد و نه قانون الهی، با این حال، هر شهروند عادی می توانست ان ها را بکشد، بی آنکه بدین سبب مرتکب جرمی گردد، برای فرد حاکم (در وضعیت استثنایی) هر شهروندی می تواند به هومو ساکر یا حیات برهنه تبدیل شود، در حالی که برای هومو ساکر هر شهروندی می تواند نقش حاکم را بازی کند.
(قانون و خشونت،پیشگفتار،مراد فرهاد پور،گزیده مقالات آگامبن،بنیامین و دیگران)
حقیقت از چنگ ما نخواهد گریخت(3)…
مارس 1, 2009 با criticaltheoryاینکه همه چیز همانطور که هست پیش می رود،همین خود فاجعه است. (والتر بنیامین)
حقیقت از چنگ ما نخواهد گریخت…(2)
فوریه 11, 2009 با criticaltheoryدر جامعه ای فلج و از خود بیگانه که در آن منابع کنش تاریخی خلاق و آزادی بخش کاملا خشک شده اند، نظریه عالی ترین شکل پراکسیس به نظر می رسد و نباید غایتی بیرون از خود را دنبال کند.(یورگن هابرماس,نظریه و عمل )
جمله ی بالا شاید شوخی به نظر برسد، شوخی ناشی از وضعیت موجود، وضعیت اضطراری که این بار قبل از فلج کردن کنش، تهاجم به نظریه را با عالی ترین شکل پراکسیس آغاز کرده است.
آسمان همه جا آبی است؟
ژانویه 30, 2009 با criticaltheoryمحمد رحمانیان همان کارگردان معروف تئاتر، در توجیه زبان انگلیسی نمایشش، «مانیفست چو»، مخاطب تئاتر خود را روشنفکران و اصولا تئاتر را هنری روشنفکری می داند….کمی به این جمله فکر کنیم؟….شاید بهتر باشد یادداشت آرش خوشخودر صفحه ی آخر اعتماد را هم بخوانیم که می گوید ، تئاتر مردمی ترین و عام ترین هنر در طول تاریخ بوده و رو به رحمانیان کاربلد و خلاق می نویسد پس هر که زبان بداند، حال می خواهد دانشجوی کانون زبان باشد یا مسئول پذیرش هتل، روشنفکر است؟ و…
مانیفست چو را به جبر دوری از مرکز ندیدم، اما اگر می دیدم احتمالا مجذوبش می شدم، کارگردانش را می ستودم و شاید حتی باز هم به دیدنش می رفتم…اما حالا هر بار که به جمله رحمانیان فکر میکنم نمی توانم جلوی یک دلتنگی ایده آلیستی را بگیرم… دلتنگی برای نبودن نمونه ی ایرانی آن دانشجوی ساده دل، آرمان خواه وشاید هم شجاع که به خاطر همراهی نکردن لویی آلتوسر(فیلسوف مارکسیست فرانسوی) با انقلاب دانشجویی 68، در جلسه سخنرانی او ایستاد، در چشمانش نگاه کرد و فریاد زد خفه شو آلتوسر…