آسمان همه جا آبی است؟

محمد رحمانیان همان کارگردان معروف تئاتر، در توجیه زبان انگلیسی نمایشش، «مانیفست چو»، مخاطب تئاتر خود را روشنفکران و اصولا تئاتر را هنری روشنفکری می داند….کمی به این جمله فکر کنیم؟….شاید بهتر باشد یادداشت آرش خوشخودر صفحه ی آخر اعتماد را هم بخوانیم که می گوید ، تئاتر مردمی ترین و عام ترین هنر در طول تاریخ بوده و رو به رحمانیان کاربلد و خلاق می نویسد پس هر که زبان بداند، حال می خواهد دانشجوی کانون زبان باشد یا مسئول پذیرش هتل، روشنفکر است؟ و…
مانیفست چو را به جبر دوری از مرکز ندیدم، اما اگر می دیدم احتمالا مجذوبش می شدم، کارگردانش را می ستودم و شاید حتی باز هم به دیدنش می رفتم…اما حالا هر بار که به جمله رحمانیان فکر میکنم نمی توانم جلوی یک دلتنگی ایده آلیستی را بگیرم… دلتنگی برای نبودن نمونه ی ایرانی آن دانشجوی ساده دل، آرمان خواه وشاید هم شجاع که به خاطر همراهی نکردن لویی آلتوسر(فیلسوف مارکسیست فرانسوی) با انقلاب دانشجویی 68، در جلسه سخنرانی او ایستاد، در چشمانش نگاه کرد و فریاد زد خفه شو آلتوسر…

Advertisements

حقیقت از چنگ ما نخواهد گریخت…(1)

متفکر دیالکتیکی بودن به معنی افتادن باد تاریخ در بادبان‌های خویش است. این بادبان‌ها همان مفاهیم اند. لیکن در اختیار داشتن بادبان‌ها کافی نیست. نکته تعیین کننده آگاهی به هنر تنظیم آنهاست.

    والتر بنیامین

حقیقت از چنگ ما نخواهد گریخت…

پروژه پاساژهای پاریس، اثر نیمه تمام والتر بنیامین، تلاشی بود برای نمایاندن شکاف های تاریخ و در کنار هم قرار دادن قطعات محذوف که فاتحان با غرور آن ها را به دور ریخته بودند، تلاشی شبیه به فیلمی که در سکانس پایانی سینما پارادیزو نمایش داده شد، کلاژی از قطعات حذف شده…
بنیامین امیدوار به شکست خود، ندا دهنده این اصل بود که حذف شدگان فاتحان تاریخ نیستند ولی با آگاهی به شکست و برسازی دیالکتیک امید پوچی پیروزی ایده آلیستی فاتحان مغرور را همچون ترکی بر دیوار نمایان می سازند…
شاید مجموعه پست_گزیده های «حقیقت از چنگ ما نخواهد گریخت…» تلاشی نا امیدانه باشد در جهت وزیدن همین باد…
تمام پست های این مجموعه تقدیم می شود به روجا خانپور به خاطر بد قولی هایم…

شب های کابرینا

نالیدن از وضعیت موجود به واقع تهوع آور تر از خود آن است، در واقع نالیدن در مقام متضاد انتقاد و تنها به عنوان سبک کردن، چیزی جز تلاش نا امیدانه برای ادامه در وضعیت موجود نیست، تلاشی که هر چه در پی داشته باشد، شباهتی به تغییرندارد.
اما وقتی واژه تغییر معنای وجودی خود را از دست می‌دهد چه؟ آن جا نالیدن چه جایگاهی می یابد؟ آیا اینجا نیست که نالیدن تبدیل به تعریف کردن لطیفه میشود و ناله‌ها به خود لطیفه؟…شاید…

و چقدر خندیدم وقتی خواندم که کروش در جایی به گرامشی گفته بود عفونت ایده الیستی کمونیسم ایتالیایی…مهم نیست کسی نفهمه چرا…فقط مهمه که یه دل سیر خندیدم…

عنوان مطلب نام فیلمی است از فدریکو فلینی.