ندیدن قرمزی خط…

ندیدن قرمزی خط...

هر دو تولید 1998 هستند، یکی ایدئولوژیک و در لایه های زیرین در ستایش رشادت و جان دادن در نبرد و انجام وظیفه وطنی و ناگزیزی جنگ به علت کین توزی دشمن و دیگری کارش ارائه نمایشی است علیه جنگ، در مذمت هر دو طرف و برجسته سازی عجز سربازان هر دو طرف در فهم چرایی آدم کشی و برجسته سازی مناع انسانی در کشتار و جنگ، فیلم اول از هیچ جلوه ی بصری بی بهره نیست و با همین عامل بیننده را با خودش همراه می کند، با سازوکار ایدئولوژیک زده اش در رسای امریکایی خوب و دومی با بی رحمی تمام همه چیز را نقد می کند و نقد را به ریشه های درنده خویی بشر می کشاند…اولی می شود نجات سرباز رایان و دومی خط قرمز باریک…شاید بتوان گفت هر وقت خواستید به عمق ضد انسانی بودن فیلم اسپیلبرگ پی ببرید، فیلم ترنس مارلیک را ببینید…

زندگی غیر قابل تعریف/3

بعضی روزها کارم اینه که در قالب یک مامور پلیس زنگ می زنم به همسایه ها و از اون ها درباره زنی که همسایشونه می پرسم، خیلی هاشون جواب نمی دن، ولی بعضی ها که جواب میدن، از من روایتی می کنن که عین زن تنهای فیلم پنجره عقبی هیچکاکه، یه زن تنها و غمگین که برای خودش آخر هفته ها مهمونی یک نفره ترتیب میده، روزهای دیگه میره رستوران پایین و برای هر روز یک غذای خاص سفارش میده، کلماتش و همه ی حرکاتش نوعی تکرار بی پایانه، میگن اوایل ترسناک بوده ولی الان براشون قابل ترحمه و بدیهیه که بعدش می پرسن چه کاری کرده و من هم به هر کدام جوابی میدم، بعد از اینکه گوشی رو قطع می کنم، چیز عجیب برام این نیست که این ها چرا ریز جزئیات زندگی من رو می دونند، بلکه اون چیزی که ناراحتم می کنه، اینه که چرا متوجه نمی شن، چرا نمی فهمن، که من هر روز با چه نشاطی از خونه خارج میشم، چقدر سعی می کنم هر روز جواب جدیدی به هر کدوم بدم، حتی این که چرا معلوم نیست که من هر روز با چه وسواسی غذام رو انتخاب می کنم و انگار هر انتخابم یه چیز تازس، از اون ها مهم تر اینکه چرا پایان های مختلف و مهمون های متفاوت اون مهمونی های یک نفره رو متوجه نمی شن.

زندگی غیر قابل تعریف/2

صبح ها با بالا اومدن آفتاب، همه چیز یه رنگ زرد قابل تحمل میگیره، اینجوری تا عصر میشه همه چیز رو تحمل کرد، عصر، کم کم با رفتن رنگ زرد ماهیت اشیا و افراد آشکار میشن، یه برخورد هولناک با همه چیز پیدا می کنی، تا طرف های نیمه شب هنوز میتونی مقاومت کنی، هنوز اشیا نتونستن بترسونت، اما کم کم دلتنگی شروع میشه، دلتنگی برای بدنی که از این دهشت اشیا بهش پناه ببری،چند ساعت بعد فقط دلت میخاد بری یه جای دور، یه جایی که هیچ چیز نباشه،موقع خواب اما میدونی چند ساعت دیگه دوباره، نور زرد پیداش میشه.

زندگی غیر قابل تعریف/1

وقتی بهم میگن «تو خیلی خوبی»، دلم میلرزه، لرزیدنش مال این نیست که عجب، چه تعریف خوبی، نه، مال اینه که تجربه بهم نشون داده، پشت بندش، حتمن یک اتفاق بد، یک جدایی و یک تنهایی عمیق در راهه.