خانه » نوشتار » نام آن پرنده که از قلب‌ها گریخته امید است

نام آن پرنده که از قلب‌ها گریخته امید است

نگاهی به مستند 103 روز، ساخته‌ی مهدی بخشی مقدم

روایت مشهوری از اجرای نمایشنامه‌ی در انتظار گودوی بکت در زندان سن کوئنتین آمریکا وجود دارد، روایتی که با نگرانی بازیگران و اعضای کارگاه تئاتر سان فرانسیسکو از واکنش زندانیان به اجرا شروع می‌شود و به نتیجه‌ای عجیب ختم می‌گردد. در انتظار گودو که در طول آن سال‌ها با واکنش منفی زیادی در میان تماشاگران و منتقدان تئاتر روبرو شده بود، انتخابی چالش برانگیز برای اجرا در میان زندانیانی بود که منتظر دیدن نمایشی کمدی یا رقص و آواز بر روی صحنه بودند، اما، هر چند با شروع نمایش سر و صداهایی از سالن بلند شد، در ادامه زندانیان با اشتیاق و در سکوت کامل نمایش را تا آخر تماشا کردند و ارتباطی قابل فهم با آن برقرار کردند، ارتباطی که می‌توان در جمله‌ی یکی از زندانیان که نقل شده دید:»این‌ها معنی انتظار را می‌دانند…»

مستند 103روز، ساخته‌ی مهدی بخشی مقدم، روایت همین انتظار زندانی‌هاست، البته کیلومترها این طرف‌تر و در ندامتگاه مرکزی تهران، فیلمی که به عدد روزهای فیلم‌برداریش در زندان، نامگذاری شده است. فیلم‌ساز  همراه سه زندانی می‌شود یا از میان راش‌هایش این سه نفر را انتخاب می‌کند، یکی محکومی که به جرم دزدی در زندان است و 13 سال از حبسش گذشته، دیگری کیف قاپی که ابتدا به اعدام محکوم گشته و بعد با شکسته شدن حکمش بیش از 10 سال است در زندان است و سومی پسر بچه‌ای که به جرم دزدی تازه وارد زندان شده است.

شخصیت‌های فیلم، عامدانه از میان زندانیانی با جرم‌های غیر جنایی انتخاب شده یا حداقل اینطور نشان داده شده است، افرادی که انگار فراموش شده‌اند، زندانی اول، قهرمان اتومبیل رانی بوده و یکسال مانده به آخر دوره‌ی زندانش فرار کرده و حالا باید 10 سال هم برای فرار نافرجامش بکشد و دنبال تجمیع مجازات و آزادی زودرس است.

دومی اچ ای وی مثبت دارد و در گیر پیگیری عفو به خاطر بیماری صعب العلاج است، مفهوم ابزورد فیلم از همین جا آغاز می‌شود، زندانی ما، از ابتلای خود به بیماری خوشحال است چون تنها راه خلاصی است. این تناقض وضعیت و تفاوت واکنش‌ها در کنار انتظار، از درون مایه‌های اصلی فیلم است.

زندانی سوم، اما هنوز به این جهان وارد نشده است، هنوز مفاهیم برایش بیرونی هستند و نگرانی‌اش از جنس دیگری است، این که چه می‌شود.

هر چند سوال، چه خواهد شد؟ سوال هر سه زندانی است، اما نکته مهم تفاوت مفهوم زمان برای آنان است، یکی از زندانیان همچون نریشن جذامی فیلم خانه سیاه است فروغ فرخزاد، از تکرار می‌گوید، خواب، بیداری، غذا، بیکاری، غذا، بیکاری و خواب، دور باطل هر رزوه، چیزی که حتی از ایدز هم کشنده‌تر است، این جاست که زمان مفهومش را از دست می‌دهد، می‌شود تابلو استقامت خاطره سالوادور دالی، همه چیز دفرمه است، تا جایی که در سکانسی از فیلم وقتی از زندانی پرسیده می‌شود، پدرت بعد از چند سال به ملاقاتت آمده، نمی‌داند و تنها به مدد برادرش که همسلولی‌اش هم هست، پی می‌برد، نه سال است، نه سال پدر را ندیده و 14 سال دخترش را. یا آن یکی که 5 سال است مادرش را ندیده است و در این میان ترس زندانی نوجوان، که نه می‌داند و نه نمی‌تواند این چیزها را بفهمد.

غیر از زمان، فضا هم مفهومش را برای این زندانی‌ها از دست داده است، بیان دلتنگی برای پریدن از جوی آب از زبان یکی از آن‌ها، عمق این ماجرا را نشان می‌دهد.

فیلم‌ساز، تا جایی که توانسته از دخالت مستقیم پرهیز می‌کند و در موردسوژه‌هایش قضاوت نمی‌کند، تنها، تن‌هایی فراموش شده را روایت می‌کند که هنوز شوق آزادی و نگرانی را زندان دارند. در نشان دادن فضا و آدم‌های بیرونی هم، فیلم برای خودش خط قرمز قائل شده است و تصویری از آن و حتی صورت ملاقاتی‌ها نشان نمی‌دهد، جز یک تخطی که مادر یکی از زندانی‌هاست و سکانس رمانتیک مواجه او و پسرش از نقاط ضعف فیلم است، جایی که می‌شد با حذف آن، این بیرون افتادگی افراد را به شکل متعالی نشان داد، تعالی که احتیاج به گریه و قلیان عواطف برای نشان دادنش نبود.

غیر از بیرون افتادگی و دفرمگی فضا و زمان، نقطه قوت دیگر فیلم، به تصویر کشیدن بی‌تفاوتی یا روند معیوب پیگیری وضعیت این آدم‌هاست، حتی در مورد کسی که ایدز دارد و به حکم قانون می‌تواند آزاد شود، پیگیری وجود ندارد یا اگر هم دارد در حد وعده‌‌های گهگاهی. ولی حتی در همین روند هم هر سه زندانی هنوز امیدوار آزادی هستند و تنها برادر یکی از آن‌هاست که با طنزی گزنده وضعیت را به تمسخر می‌گیرد. همین امید در تمام فیلم، بیننده را نگران پایان فیلم می‌کند، این‌که چه می‌شود، این همراهی با فیلم را، فیلم‌ساز با جوابی تکان دهنده، پاسخی مناسب می‌دهد، او پس از 100 روز باز به سراغ آن زندانی‌ها می‌رود، و هر سه را نا امید می‌یابد، اولی منتطر مرگ است و دومی که با وجود مریضی روند آزادیش دیگر پیگیری نمی‌شود، در فکر خودکشی است و پسر نوجوان تنها سعی می‌کند عادت کند و ببینده می‎داند عاقبت این عادت چیست.

پایان‌بندی فیلم، حس ناامیدی افراد و فراموش شدگی آنان و انتظارشان برای گودویی که نیامده است را می‌توان با پاسخ نقل شده یکی از زندانیان سن کوئنتین تکمیل کرد، او در جواب سوالی در مورد نمایشنامه بکت می‌گوید:»گودو جامعه است».
این نوشته پیش از این در شماره هشتم فصلنامه سینما حقیقت چاپ شده است.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s