سوزان چون آتش

درباره ی نمایش «براساس دوشس ملفی» نوشته و کارگردانی محمد رضایی راد

نوشتن درباره‌ی یک نمایش، فقط دو روز بعد از دیدن اجرا، چگونه است؟ آن هم نمایشی چون «بر اساسِ دوشسِ مَلفی» که پیچیدگی‌ بسیاری دارد. شاید تنها کلمات بتوانند از میان اغتشاشات ذهنی مسیری به بیرون بیابند چون چیزی بر اساسِ براساسِ دوشس ملفی.

پاییز 1393، رشت، اجرای آخر نمایش «و آنک انسان» نوشته و کارگردانی محمد رضایی راد در خانه‌ی فرهنگ گیلان، پروژکتور ساده کرایه‌ای به ناگاه می‌سوزد، افشین هاشمی، بازیگر کار، بعد لحظه‌ای بر اساس تجربه، چراغ مطالعه‌ی روی میز را برمی‌دارد و بازی نور بر پا می‌کند، جبری لحظه‌ای که گویی بهتر از نور دائمی پروژکتور تخت است. نمایش غیر از این پروژکتور، هیچ نور دیگر و حتی طراحی صحنه، گریم و یا دکوری ندارد. به خواندن ادامه دهید

زندگی غیر قابل تعریف/3

بعضی روزها کارم اینه که در قالب یک مامور پلیس زنگ می زنم به همسایه ها و از اون ها درباره زنی که همسایشونه می پرسم، خیلی هاشون جواب نمی دن، ولی بعضی ها که جواب میدن، از من روایتی می کنن که عین زن تنهای فیلم پنجره عقبی هیچکاکه، یه زن تنها و غمگین که برای خودش آخر هفته ها مهمونی یک نفره ترتیب میده، روزهای دیگه میره رستوران پایین و برای هر روز یک غذای خاص سفارش میده، کلماتش و همه ی حرکاتش نوعی تکرار بی پایانه، میگن اوایل ترسناک بوده ولی الان براشون قابل ترحمه و بدیهیه که بعدش می پرسن چه کاری کرده و من هم به هر کدام جوابی میدم، بعد از اینکه گوشی رو قطع می کنم، چیز عجیب برام این نیست که این ها چرا ریز جزئیات زندگی من رو می دونند، بلکه اون چیزی که ناراحتم می کنه، اینه که چرا متوجه نمی شن، چرا نمی فهمن، که من هر روز با چه نشاطی از خونه خارج میشم، چقدر سعی می کنم هر روز جواب جدیدی به هر کدوم بدم، حتی این که چرا معلوم نیست که من هر روز با چه وسواسی غذام رو انتخاب می کنم و انگار هر انتخابم یه چیز تازس، از اون ها مهم تر اینکه چرا پایان های مختلف و مهمون های متفاوت اون مهمونی های یک نفره رو متوجه نمی شن.

زندگی غیر قابل تعریف/2

صبح ها با بالا اومدن آفتاب، همه چیز یه رنگ زرد قابل تحمل میگیره، اینجوری تا عصر میشه همه چیز رو تحمل کرد، عصر، کم کم با رفتن رنگ زرد ماهیت اشیا و افراد آشکار میشن، یه برخورد هولناک با همه چیز پیدا می کنی، تا طرف های نیمه شب هنوز میتونی مقاومت کنی، هنوز اشیا نتونستن بترسونت، اما کم کم دلتنگی شروع میشه، دلتنگی برای بدنی که از این دهشت اشیا بهش پناه ببری،چند ساعت بعد فقط دلت میخاد بری یه جای دور، یه جایی که هیچ چیز نباشه،موقع خواب اما میدونی چند ساعت دیگه دوباره، نور زرد پیداش میشه.

زندگی غیر قابل تعریف/1

وقتی بهم میگن «تو خیلی خوبی»، دلم میلرزه، لرزیدنش مال این نیست که عجب، چه تعریف خوبی، نه، مال اینه که تجربه بهم نشون داده، پشت بندش، حتمن یک اتفاق بد، یک جدایی و یک تنهایی عمیق در راهه.

درخشش ابدی یک ذهن پاک(1)

آخرين حسرتم اين است كه نمی‌دانم پس از من چه پيش خواهد آمد. دور افتادن از اين دنيای پرتلاطم مثل ناتمام گذاشتن يك سريال پرحادثه است. گمان می‌كنم در گذشته كه تحولات دنيا كندتر بود، كنجكاوی آدم‌ها هم درباره دنيای بعد از مرگ‌شان كم‌تر بود. بايد اعتراف كنم كه يك آرزو برايم باقی مانده است: خيلی دلم می‌خواهد وقتی كه مُردم، هر ده سال يك‌بار از ميان مرده‌ها بيرون بيايم، خودم را به يك كيوسك برسانم و با وجود تنفری كه از رسانه‌های جمعی دارم، چندتا روزنامه بخرم. اين آخرين آرزوی من است: روزنامه‌ها را زير بغل می‌زنم، بعد كورمال‌كورمال به قبرستان برمی‌گردم و از فجايع جهان باخبر می‌شوم؛ سپس با خاطری آسوده در بستر امن گور خود دوباره به خواب می‌‌روم

(لوئیس بونوئل)