سوزان چون آتش

درباره ی نمایش «براساس دوشس ملفی» نوشته و کارگردانی محمد رضایی راد

نوشتن درباره‌ی یک نمایش، فقط دو روز بعد از دیدن اجرا، چگونه است؟ آن هم نمایشی چون «بر اساسِ دوشسِ مَلفی» که پیچیدگی‌ بسیاری دارد. شاید تنها کلمات بتوانند از میان اغتشاشات ذهنی مسیری به بیرون بیابند چون چیزی بر اساسِ براساسِ دوشس ملفی.

پاییز 1393، رشت، اجرای آخر نمایش «و آنک انسان» نوشته و کارگردانی محمد رضایی راد در خانه‌ی فرهنگ گیلان، پروژکتور ساده کرایه‌ای به ناگاه می‌سوزد، افشین هاشمی، بازیگر کار، بعد لحظه‌ای بر اساس تجربه، چراغ مطالعه‌ی روی میز را برمی‌دارد و بازی نور بر پا می‌کند، جبری لحظه‌ای که گویی بهتر از نور دائمی پروژکتور تخت است. نمایش غیر از این پروژکتور، هیچ نور دیگر و حتی طراحی صحنه، گریم و یا دکوری ندارد. به خواندن ادامه دهید

Advertisements

چندگزاره درباره‌ی نمایش «خرس و خاستگاری»

اجرایی از حسن معجونی در رشت

1- نوشتن درباره تئاتر در گیلان، جدا از  دلایل هر نوشتنی درباره‌ی هنر، دلیل دیگری هم می‌خواهد. جز اندک استثناهایی، خیل زیادی از نمایش‌هایی که به زحمت تماشاچی‌شان به صد نفر می‌رسد یا این‌که کیفیت و میزان تاثیر گذاری‌شان اساسا پیش از مقوله‌ی تئاتر است، نوشتن را سخت یا اصولا غیر ممکن می‌کند، اما «خرس و خاستگاری» هم پر تماشاچی است، که اتفاق خوشایندی است، و هم از تراز متوسط تئاتر گیلان بالاتر است. کار جدید حسن معجونی که به زبان گیلکی اجرا شده، از این نظر، چون دیده شده است و مسائل آن قابل طرح در جمع بزرگتری است، خود ضرورت اولیه‌ی نوشتن را برآورده می‌کند.

2- چرا «خرس و خاستگاری»؟، ضرورت اجرای آن و تاثیری که قرار است بر مخاطب بگذارد چیست؟ و عنصر امروزی این نمایش چیست؟ این‌ها سوالاتی است که در باره‌ی هر اجرایی باید پرسید. نمایشنامه غیر از اجرایش به یک زبان جدید، تغییری نسبت به نسخه‌ی اولیه ندارد و عنصری از مکان اجرا، از ایران و گیلان، در آن وارد نشده است. از طرفی در این روزها که منتقدان فمینیست در حال نقد رادیکال آثار هنری هستند، وفادارانه و بدون به چالش گرفتن سویه‌های ضد زنش، روایت شده است. حال سوال اصلی این است، اندیشه‌ی کارگردان که از خلال متن قرار است اثر جدیدی در جهان بگذارد چیست؟ و نگاه او کجای اثر است؟ این سوال‌ها را می‌توان به کلماتی چون دغدغه و ضرورت ترجمه کرد، چیزهایی که اجرای نمایش به سختی به آن‌ها پاسخ مناسبی می‌دهد. به خواندن ادامه دهید

انتشار متراخم

سنت انتشار نمایشنامه در ایران، مثل شعر و داستان، چاپ در مجله‌ها بود، تعدادی از بهترین داستان‌ها، شعرها و نمایشنامه‌ها، قدیم‌ترها در مجلاتی چون نگین و کتاب هفته و جدیدترها در صفحات آدینه و گردون و… اولین چاپشان را تجربه کردند. البته بودن دانشورانه‌ی کسانی که گزینش می‌کردند و شعرهای درست و داستان‌های قوی و نمایش‌های استخوان‌دار را رد می زدند، بر این روند تاثیر عظیمی داشت.

حالا انتشار این متن، که در منتشر شدنش نه توهمی در مقایسه با آن آثار است و نه خیالی در پهلو زدن به تاثیر گذاری آن‌ها، تنها می‌خواهد دو کار کند، یکی وفاداری به سنت آن‌ها در چاپ مستقل نمایشنامه پیش از اجراهای عمومی و دیگری در معرض دید و نقد و نظر گذاشتن متن.

مقدمه‌ی متن نمایش، که در ادامه خواهد آمد، هر توضیح لازمی را گفته است و افزودن چیزی بر آن کار عبثی خواهد بود.

ایده‌ی نوشتن این متن، با پیشنهاد رفیقی برای مهیا کردن اجرایی در «روز جهانی منع خشونت علیه زنان» شکل گرفت، از ابتدا، بنای نوشتن با توجه به موضوع و ایده، بر اجرا در جاهایی محدود و امکاناتی تقریبن صفر گذاشته شد، چیزی شبیه نمایشنامه خوانی. به خواندن ادامه دهید

زیست بحرانی محتوا در فرم

درباره‌ی اجرای نمایش اولئانا نوشته‌ی دیوید ممت به کارگردانی علی اکبر علیزاد

دهه‌ی هشتاد شمسی با برآمدن صفحه‌های لایی روزنامه‌های اصلاح‌طلب با عنوان صفحه‌ی اندیشه، تحولی هم در فرآیند نقد هنری شکل گرفت، نقد تبدیل شد به نقد صرف محتوا، فرقی نمی‌کرد فیلم باشد یا تئاتر یا مجسمه سازی، می‌شد به فراخور محتوا کاربست‌های فلسفی لازم را فراهم آورد و در مورد آن اثر نوشت. نقدها شبیه هم شده بودند، البته بی شک یکی از دلایل آن،  ناشی از تکرار مکانیکی آثار و مضامین بود، ولی شاید بتوان اهمیت ندادن به مدیوم اثر را یکی از عوامل آن شبیه هم شدن‌ها در نظر گرفت.
حرف زدن در مورد اولئانای ممت که این روزها در سالن سمندریان مجموعه‌ی ایرانشهر در حال اجرا شدن است، کار پیچیده‌ای است، چرا که با نمایشنامه‌ای روبرو هستیم که سال‌ها پیش نوشته شده است و تفسیرهای یکسر متفاوتی از آن وجود دارد و بحث‌های بسیاری پیرامون ایده‌های زبانی و مضمونی آن شکل گرفته است.
اما همان بحث مدیوم که پیش می‌آید وضعیت را مشخص‌تر می‌کند، در واقع ما با اجرای تئاتری از علی اکبر علیزاد طرف هستیم، علیزادی که روند ترجمه‌ها و کارهایش در این سال‌ها، توجه جدی‌اش به مقوله‌ی زبان در نمایش را نشان می‌دهد و یکی از موثر‌ترین افراد در گسترش نگاه و رویکردی نو به نمایشنامه نویسی از راه ترجمه آثار خارجی، بوده و هست[1].برای حرف زدن در مورد این اجرا باید از اصطلاحات تخصصی[2] بهره گرفت، اول این‌که اجرا تا حد زیادی به متن اصلی وفادار بود و تلاشی برای تطابقش با وضعیت حاضر ایران نکرده بود.
به خواندن ادامه دهید

نمایش اژدهاک: برساخته جان، صورت و فضا[1]

درباره‌­ی نمایش اژدهاک، به کارگردانی بهمن سالکویه

توضیح: این متن قرار بود یک هفته بعد از نمایش بهمن سالکویه چاپ شود ولی از قضا هر جا که قرار بر این شد، انتشار مجله اش به سرانجام نرسید، حالا تنها به عنوان مطلبی آرشیوی منتشر می شود، هرچند شاید هنوز نکات کوچکی برای مطرح کردن داشته باشد.

شهریور ماه  91زورخانه‌ی پوریای ولی رشت، شاهد نمایش «اژدهاک» بیضایی به کارگردانی بهمن سالکویه بود، اجرایی که به رغم انتقادات به ضعف بازیگری، واجد ویژگی‌های خاصی بود. متن (جان)، کارگردانی (صورت) و مکان اجرا (فضا) سه ویژگی اساسی این نمایش بودند و در واقع نمایش، سنتزی میان این سه بود. این یادداشت قصد دارد چگونگی سنتز از خلال این سه عنصر را نشان دهد. به خواندن ادامه دهید

بهشت نوآر

دربارهی نمایشنامه عمو سام من

My uncle Sam

عمو سام من، داستان فروشنده­ ی پیری ساکن هتل در آمریکاست که ماجراهایش در جوانی و عشقش به دختری به نام لی لا را برای تماشاگران روایت می­ کند، سام جوان به درخواست لی لا، رهسپار جستجوی برادر دختر می شود تا ارثی های قدیمی را از او پس بگیرد و در مسیر با افراد مختلفی روبرو می شود و در موقعیت های مضحکی قرار می گیرد و پی می برد که نامزدش، پیش از او چندین نفر دیگر را هم با وعده ی ازدواج راهی همین مسیر کرده است و  او در نهایت با خودش رودر رو قرار می گیرد، خلاصه داستان نمایشنامه عمو سام من، نوشته ی نمایشنامه نویش معاصر آمریکایی، لن جنکین به هم سادگی است، اما روایت جنکین چه از لحاظ ادبی و چه اجرایی به این سادگی نیست، به خواندن ادامه دهید

زندگی غلط را درست نمی توان زیست

دربارهی نمایشنامه رادیو گلف

بخشی از ادبیات آمریکا، از زمان کلبه عمو تم هریت بیچر استو و کشتن مرغ مقلد هارپر لی، در حال نشان دادن ستم و تبعیض نژادی سفید پوستان علیه سیاهان است، تبعیضی که با نشان دادن زندگی محنت بار سیاهان و البته مناسبات و تضادهای درونی سفید پوستان روایت می شود، شاید در این میان روایت هایی از روابط درونی سیاهان بسیار کم است، روابطی که خودش هم بحرانی است، زندگی غلطی که نمی توان درست زیست، شکاف طبقاتی میان خود سیاهان و برتری طلبی بخشی علیه هم نژادان خود. نمایشنامه رادیو گلف روایتگر همین روابط درونی است، این نمایشنامه که آخرین بخش از ده گانه آگوست ویلسن نمایشنامه نویس شهیر آمریکایی و برنده دو جایزه پولیتزر است، راویتگر برشی از زندگی یک نامزد شهرداری سیاهپوست (هارموند ویلکز) در پیتزبروگ آمریکاست که دچار تضاد در راهش می شود، تضادی ناشی از معامله ای غیر قانونی برای خرید خانه ای در محله سیاهان و برپایی ساختمانی عظیم که با سر رسیدن مالک قدیمی ساختمان (جوزف بارلو) ایجاد می شود، پیرمردی که پدر هارموند را می شناسد و در گفتگوهایش با او از فاصله ای طبقاتی بین خودشان می گوید، فاصله ای که او مانع گفتگو بین خودشان می داند.Radio Golf به خواندن ادامه دهید